پگاه
رفتم روی والش نوشتم :
چقدر دلم تنگ شده صدا کنم : عمـــــــــّــــــــه
عاششششقتم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
:*********
*پ.ن: عمه ام ایران نیست و یک سال و نیمی میشه صداش نکردم، لوسم نه؟!
همین الساعه، دلم یه ساندویج بزرررررررررگ سوسیس بندری میخواد با کلــــــــــــــــــــــــــی فلفل قرمز ....
فکر نمیکنی لازمه یه کم استرس داشته باشی؟ حالا استرس نه، هیجان که میشه داشت؟
بجنب چیزی نمونده! کمتر از دو هفته!
امشب از سر شب همش با خدا حرف زدم و بهش گفتم که من برای رضای تو کار خودمو گذاشتم و دارم کار یکی دیگه رو انجام میدم، در حالیکه میدونی سر کار دیگه نشسته بودم و تموم کردنش هم، همین امشب برام خیلی مهم بود. خودت باید برام جبران کنی.
تا اینکه آخر شب توی وبلاگ گیلاسی خوندم:
"همه اینا رو گفتم که بگم اگه اینو خوندی و حرفم رو قبول داری، توکل کن به خدا، نترس و برو جلو و بسپر به خودش. درستش میکنه …"
خیلی برام ارزش داشت، خدایا میدونی که این بار رو دیگه چشم به دستت دارم، بی جواب ردم نکن ...

به طرز به ظاهر احمقانه ای به آینده امیدوارم و نسبت بهش خوش بین هستم، این آینده توی یه بازه ای از 1 تا 3 سال آینده تعریف میشه تو ذهنم.
وقتی اطرافیانم از سختی زندگی و گرونی حرف میزنن در عین حال که باهاشون هم دردی و همذات پنداری میکنم یه چیزی ته ذهنم بهم مدام یادآوری میکنه که این اوضاع به زودی درست میشه.
وقتی به بیکاری و مشکلات دیگه ام فکر میکنم، ته ذهنم یه دورنمایی از یه آینده نه چندان دور رو میبینه که همه چی درست و سر جاشه، حتی منطقم گاهی با این حس درگیر میشه و میخواد راه های رسیدن به این دورنما رو بگرده و پیدا کنه ولی به نتیجه ای نمیرسه بنده خدا و آخرش هم باز مغلوب این خوش بینی مضحک میشه.
امیدوارم همین یه بار لااقل این اپتیمیستیک بودن و خوش بینی به آینده واقعاً جواب بده و اتفاقات خوب برای خودم و اطرافیانم بیوفته.

از اولین روزای سال با اولین هدف بزرگ سال 91 دارم دست و پنجه نرم میکنم ...
واقعاً روزای پر استرسی رو میگذرونم...
کم مونده وا بدم، گاهی احساس میکنم زانوهام زیر بار فشار و استرس داره خم میشه، دلم میخواد زانو بزنم و گریه کنم ولی حتی وقتش رو ندارم...
دلم میخواد برم پارک-شهر و به یاد بچگی ها قدم بزنم و صحنه صحنه کودکی ها رو به یاد بیارم و اصلاً فکر نکنم به اینکه چی میشه ولی حتی وقتش رو ندارم...
بغض میشینه تو گلوم و چشمام خیس میشه از فکر فرداها، ولی وقت گریه کردنم ندارم...
خدایا کمکم کن این یه ماه رو طاقت بیارم، زیر بغلم رو بگیر و انرژیم رو تأمین کن، من تغییر زندگیم رو شروع کردم مگه نگفتی از تو حرکت از من برکت...

وااااااااااااااااای چقدر توی این سال 91 ازون حسای خوب دارم.
ازونا که حس میکنی همه چی سر جاشه و هوا چقدر خوبه و دنیا چقدر قشنگه و اینا ...
عجیب ازین سال 91 راضیم من ♥♥♥♥
| Design By : Night Melody |

